تبلیغات
سیگار احساسات من به فرزانه - در خواست مرد از خدا!!!!
فرزانه و عشق من

در خواست مرد از خدا!!!!

پنجشنبه 19 مرداد 1391 03:18 ب.ظ

نویسنده : مرجان سادات فیروزابادی
  مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود

درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد و بعلاوه به او حسودیش شد...

چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود

دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد پس آرزو کرد : 


خدای عزیزم!

من هر روز، روزی 8 ساعت سر کار میروم درحالیکه همسرم فقط در خانه میماند.

میخواهم او بداند که من چه سختی را تحمل میکنم.

پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من و او با هم جابجا شود، تنها برای یک روز. آمین  


خداوند با حکمت بیکرانش آروزی مرد را برآورده کرد!!! 



فردا صبح مرد به عنوان یک زن، از خواب بیدار شد از جایش برخاست!!! 



برای همسرش صبحانه حاضر کرد، بچه ها را بیدار کرد!!!



لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد، به آنها صبحانه داد!!!

ناهارشان را بسته بندی کرد، آنها را به مدرسه برد!!! 



  به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت !!! 


آنها را به خشکشویی داد و به بانک رفت تا حساب پس انداز باز کند!!! 


به خواروبار فروشی رفت سپس خریدهایش را به خانه برد !!!


  قبضها و صورتحسابها را پرداخت کرد و مانده حسابها را در دفتر خرج بررسی کرد !!!   

 

جای خاک گربه را تمیز کرد و سگ را حمام کرد!!!   

ساعت دقیقا 1 شد!!! 

و با عجله تختها را مرتب کرد !!!

 

لباس ها را شست!!!


جاروبرقی کشید، گردگیری کرد و کف آشپزخانه را جارو و طی کشید !!!


به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث کردند!!!  

شیر و کیک برایشان ریخت!!!


و بچه ها را سازماندهی کرد تا تکالیفشان را انجام دهند !!!

سپس میز اتو را برداشت و در حین تماشای تلویزیون لباس ها را اتو زد!!!  

ساعت 4:30 بعدازظهر!!!

 

سیب زمینی ها را پوست کند و سبزی ها را برای درست کردن سالاد شست!!!

گوشت قل قلی درست کرد و لوبیاهای تازه را برای شام آماده کرد!!!  

بعد از شام

 

آشپزخانه را تمیز کرد و ماشین ظرفشویی را روشن کرد  !!!

لباسها را تا کرد، بچه ها را حمام کرد و آنها را خواباند!!!

 

ساعت 9 شب!!!  

او بسیار خسته بود و با اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود به تختخواب رفت تا عشق بازی کند!!!


صبح روز بعد  

او بیدار شد و سریع کنار تختش زانو زد و گفت:


خدایا!

من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم.

من خیلی اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم .

خواهش میکنم...

آه، آه، لطفا بیا قرارمان را برگردانیم.

آمین  

خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد : 

پسرم میدانم که اکنون درس خودرا آموختی و من خوشحال خواهم شد که همه چیز را به روال گذشته اش

بازگردانم.

اما تو باید 9 ماه صبر کنی چرا که دیشب باردار شدی.................!!!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -